وقتی پدر برای دلخوشی خانواده هر شب قصه ی صیّاد فقیری را که در شکم ماهی مروارید پیدا کرده بود تعریف می کرد، پسر به دور از چشم پدر در اتاق دیگری کاغذهای باطله را به دقت به هم می چسباند تا پاکت درست کند و با پول فروش آنها کمکی به پدر کند. یک روز وقتی پدر ماجرا را فهمید تازه دانست که مرواریدش را پیدا کرده است.
ما در عرصه احتمال به سر میبریم
در عصر شک و یقین
در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید ...
عصر جدید ...
اگر در کهکشانی دور
دلی، یک لحظه در صد سال،
یاد من کند بیشک،
دل من، در تمام لحظههای عمر،
به یادش میتپد، پرشور.
من اینک، در دل این کهکشان نور
این منظومههای مهر
این خورشیدهای بوسه و لبخند،
این رخسارهای شاد،
شکوه لطفتان را، با کدامین عمر صدها ساله،
پاسخ میتوانم داد؟
مرا این دستهای گرم
این جانهای سرشار از صفا
یک عمر پروردهست.
دلم، در نور و عطر این محبّتهای رنگین،
زندگی کردهست.
نگاه مهرتان، جانبخش چون خورشید
به روی لحظههای من درخشیدهست
به جانم نیروی گفتار بخشیدهست.
صفای مهرتان را، با سراپای وجودم
با تمام تار و پودم،
میپذیرم، میبرم با خویش.
مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد،
بیش از پیش
صفای مهرتان، همواره بر من میفشاند نور
اگر از جان من، یک ذرّه ماند در جهان،
در کهکشانی دور ...
دلبر ماه پیکر خود را
دیدم اندر چمن که گل می چید
خار گل، دست آن پری رخ را
کرد مجروح و او همی خندید
گفتمش خنده چیست؟ با من گفت:
گل به از خود نمی تواند دید
حیف،
می دانم که دیگر،
بر نمی داری از آن خواب گران، سر،
تا ببینی
خورد سال سالخورد خویش را
کاین زمان، چندان شجاعت یافته ست،
تا بگوید:
- «راست می گفتی، پدر» ...!
رئیس یک کارخانه خواست ابتکاری کند که کارمندها بهتر کار کنند. یک روز، روی میزها، روی در و دیوار و خلاصه تمام نقاط کارخانه کاغذی چسباند که روی آن نوشته بود: «کار امروز را به فردا میفکن.»
از همان روز تمام کارمندها تقاضای اضافه حقوق کردند، تمام کارگرها دست به اعتصاب زدند، و صندوقدار نیز با پول های صندوق ناپدید شد.