X
تبلیغات
رایتل

Mohammad Ali Khodaparast

mohammadali@inMail24.com
پنج‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1386

دلم می‌خواست ...

درون معبد هستی
بشر، در گوشه‌ی محراب خواهش‌های جان‌افروز
نشسته در پس سجّاده‌ی صد‌نقش حسرت‌های هستی‌سوز
به دستش خوشه‌ی پربار تسبیح تمنّاهای رنگارنگ
نگاهی می‌کند، سوی خدا - از آرزو لبریز -
به زاری، از ته دل، یک « دلم می‌خواست » می‌گوید.
شب و روزش « دریغ » رفته و « ایکاش » آینده‌است.
من امشب، هفت‌شهر آرزوهایم چراغان است!
زمین و آسمانم نور‌باران است!
کبوترهای رنگین‌بال خواهش‌ها
بهشت پرگل اندیشه‌ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشائی است:
ز هر سر، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می‌ریزد
جهان در خواب
تنها من، در این معبد، در این محراب:
دلم می‌خواست: بند از پای جانم بازمی‌کردند
که من، تا روی بام ابرها، پرواز می‌کردم،
از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می‌رفتم
در آن درگاه، درد خویش را فریاد می‌کردم!
که کاخ صد ستون کبریا لرزد!
مگر یک شب، ازین شب‌های بی‌فرجام،
ز یک فریاد بی‌هنگام
- به روی پرنیان آسمان‌ها - خواب در چشم خدا لرزد!
دلم می‌خواست: دنیا رنگ دیگر بود
خدا، با بنده‌هایش مهربان‌تر بود
ازین بیچاره‌مردم یاد می‌فرمود!
دلم می‌خواست: دنیا خانه‌ی مهر و محبّت بود
دلم می‌خواست: مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی‌کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی‌بستند.
مراد خویش را در نامرادی‌های یکدیگر نمی‌جستند،
ازین خون‌ریختن‌ها، فتنه‌ها، پرهیز می‌کردند،
چو کفتاران خون‌آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می‌کردند!
چه شیرین است وقتی سینه‌ها از مهر آکنده‌است
چه شیرین است وقتی، آفتاب دوستی،
در آسمان دهر تابنده‌است.
چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است.
دلم می‌خواست: دست مرگ را، از دامن امید ما،
کوتاه می‌کردند!
در این دنیای بی‌آغاز و بی‌پایان
در این صحرا، که جز گرد و غبار از ما نمی‌ماند
خدا، زین تلخکامی‌های بی‌هنگام بس می‌کرد!
نمی‌گویم پرستوی زمان را در قفس می‌کرد!
نمی‌گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می‌داد؛
نمی‌گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می‌داد؛
همین ده روز هستی را امان می‌داد!
دلش را ناله‌ی تلخ سیه‌روزان تکان می‌داد!
دلم می‌خواست، یک‌بار دگر او را کنار خویش می‌دیدم،
به یاد اوّلین دیدار در چشم سیاهش خیره می‌ماندم،
دلم یک‌بار دیگر، همچو دیدار نخستین،
پیش پایش دست و پا می‌زد.
شراب اوّلین لبخند در جام وجودم های و هو می‌کرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می‌کرد.
دلم می‌خواست: دست عشق - چون روز نخستین -
هستی‌ام را زیر و رو می‌کرد!